[اخیراً ترجمۀ شیوایی از دیباچۀ اولیس، به قلم دِکلن کیبرد، منتشر شده (یکم، دو، سه، چار، آخرین). این مقدمۀ مفصل و خواندنی، سرشار از ایده های جذاب دربارۀ سویه ها و سطوح گوناگونِ اولیس و ایرلند، می تواند نقطۀ «درست»ی باشد برای مواجهه ای درست و "معنادار" با جویس و شاهکارش. آنچه در ادامه نوشته ام به واقع حرف هایی است پراکنده و برآمده از لذتِ این مواجهه. شخصاً از مترجم سپاسگزارم.]
***
جویس در خلالِ نوشتن اولیس، دوبلین را جعل یا ابداع می کند و از این راه کتاب اش را در متن حیاتِ پیچیدۀ دوبلین، به روز 16 ژوئن 1904، حک و ثبت می کند. برای او دوبلین آن موطنی نیست که با محاکات، به آغوش اش پناه بُرد؛ پدری است مخلوقِ فرزندی «از خویش برآمده». برای او خودآینی مدرنیستی به معنای تن ندادن به نیرویِ جاذبۀ دوبلین، پدری عیّاش و علیل، هم هست؛ و سیمایِ این پدر علیل چیزی نیست مگر همان دوبلینِ رویِ نقشه. اگر تاریخ کابوسی است که باید از آن بیدار شد، و اولیس رمانی تماماً درگیر با تاریخ ایرلند، لاجرم نوشتن چنین رمانی کاری است سربه سر آمیخته با جعل و آیرونی؛ جعل دوبلین در برابر کابوس تاریخ؛ آیرونی در برابر جدیّتِ وطن.
***
در اولیس جعل یا ابداع آیرونیکِ تاریخ با ادغام ژانرها، همزمان می شود. رمان، خودِ رمان را رمانیزه می کند و در این مسیر چشم انداز باشکوهی از تناظر، همزمانی، تصادف و طنز پدیدار می شود. اگر زندگی روزمرۀ لیوپولد بلوم متناظر است با حماسۀ کهن هومر، و اگر به لطفِ همزمانی و تصادف است که تجلی ها و حقایق گریزپا به چنگ می آیند، و اگر به مددِ طنز و کنایه قرار است کابوس تاریخ آشفته شود، آنگاه، اولیس کتابی است در ستایش خِرد چندآوا و وحشیِ رمان. همتِ والا و تقلای جنون آمیز جویس در ابداع این فرمِ نو همان پاسخی است که او پیش پایِ کابوس وطن اش می نهد.
***
ثنویّت جنسیِ بلوم می تواند نوعی «مضاعف شدنِ» جنسیّت هم باشد. سیاستِ جنسیِ جویس با استراتژی ادبی، سبکِ او و فرمِ رمان اش خواناست: همانطور که تکنیکِ سیلان ذهن و تک گویی درونی تمهیداتی اند برای رسیدن به گونه ای رئالیسمِ حاد و مفرط، مضاعف شدنِ جنسیّت هم تلاشی است برای جابه جا کردنِ مرزهای جنسیّت و درنوردیدنِ سرحداتِ هویت/ایدئولوژیِ تحمیلی بر بدن ها. این فرایند تا آنجا پیش می رود که دوتایی های قطبی بی اعتبار، یا دستکم، مخدوش می شود: بلوم، «نرموکِ اعصار هنوز نیامده»، چنان مرزهای ایدئولوژیِ جنسیتی را تهدید می کند که بعضاً حتا خودِ او هم پریشان می شود. این مضاعف شدنِ جنسیت یکی از مهم ترین شکل های تجلیِ آن چیزی است که شاید بتوان آن را «تخیل رادیکال» نامید. همان خصیصه ای که هموطنِ جویس، اسکار وایلد، نمادِ درخشانِ آن است. ثنویّت جنسیِ بلوم در قیاس با زمختیِ نخراشیدۀ مردانِ غیور هموطن اش نوعی بازیِ آیرونیک در قبال تن و جنسیت است. اگر بازی های زبانیِ جویس شگردهایی اند همچون تیغ هایی بُرنده که لایه هایِ مدفون و بعیدِ آگاهیِ دینیِ پرسوناژها را هم می درند، بینش رادیکالِ بلوم در قبالِ جنسیتِ خودش (و دیگران) نیز می تواند در حکمِ قسمی رفتار رهایی بخش در حق تن باشد؛ بدن ها و زبان ها، علیل و الکن، به تسخیر درآمده اند و تخیلِ غنیِ بلوم در قبال تن اش نشانه ای است از تکاپویی نابه گاه و بی پروا در قلمرویِ تن و زبان: «هویت در او باد هواست و گذرا.»
***
نسبتِ دوبلین و جویس، نسبتِ شهر و شهروند نیست؛ جویس سیاهچالۀ دوبلین است و اولیس کتابی که ایرلند را در خود فرو می کِشد. دوبلین پیش زمینه یا بستر اولیس نیست، اولیس است که آن را در خود ادغام می کند. همین جاست که کلیشه های ملال آوری همچون «رابطۀ علّی اثر هنری با شرایط اجتماعی»، عملاً بی معنا می شوند. مدرنیسمِ جویس از بازنمایی منفعلانۀ واقعیتِ موجود امتناع می کند و در متنِ فشردگی، انقیاد، جبر و تصلبِ کابوسِ تاریخ، کنشی آکنده از طنز و کنایه و تصادف راه می اندازد، و دلگرم به بازی ها و امکاناتِ همزمانی و حدوث به لحظه ای می اندیشد که بار تاریخ را از دوشِ، دستکم، آدم های شاهکارش بتکانَد. روایتِ جویس از تاریخ، روایتی است در ستایش گشودگی و طنز ذاتیِ نهفته در هر روایتِ بدیلی.
* متن کامل فصل هفدهم اولیس/ ترجمه منوچهر بدیعی